عزيزدلم به من بگو در اين روزهاي پر اندوه که ياد آور پرواز غريبانه توست با سنگيني غم هجرتو ، با پريشاني هاي دلم ، با آشفتگي هاي روحم چه کنم ؟؟؟؟چگونه باور کنم ديگه صداتو نمي شنوم ، ديگه نميتونم بغلت کنم . ديگه نميتونم باهات حرف بزنم ؟؟چگونه باور کنم چهار خزانه که تو نيستي ، اما من ؛ مني که هميشه ميگفتم بعد از تو مي ميرم ، هنوز زنده هستم ؟؟!! دلم ميخواد باور کنم من هم با تو مرده ام . اما اين پنجه بيرحم درد که قلبم رو در خود مي فشارد ، اين خوني که از چشمان دلم مي ريزد ، اين بغض گلوگير که راه نفسم را بسته ، اين اشگهاي گرم که گونه هاي زردم را مي سوزنه ، اين دست سرد که حکايت درد فراقت رو مي نويسه همه و همه ميگن من هنوز زنده ام و هنوز بايد بسوزم ، هنوز بايد با غم هجرت بسازم .اما حس غريبي به من ميگه که به تو نزديکم. . دستهاي مهربونت رو مي بينم که به سوي من دراز شده . صداي گرمت رو مي شنوم که مرا ميخواني ، خواب ديدم که به گريه ميگويي منو تنها نذار . به تو گفتم و باز هم ميگويم تنهات نميذارم گل هميشه بهارم . من براي سفر آماده ام